کاش عشقت دوباره به من ثابت میشد...

کاش دوست داشتنم پایان نداشت...

کاش عشقم را باور میکردی و ...

کاش...

کاش مثل جمله های همیشگی ات زیر پایت لهش نمیکردی...

کاش آن طراوت غم انگیز را مقدس میدانستی...

کاش به حرف های یک لحظه تفکر عمیق گوش میسپردی...

کاش دوست داشتنم پایان نداشت...

کاش...

کاش به آخرین بوسه ای که از تو خداحافظی کرد پاسخ میدادی...

کاش درجواب خداحافظی ام نمیگفتی:

: هیچ گاه از من خداحافظی نخواهی کرد..."

کاش وقتی گفتم: باعشق بعدیت هرچه زود تر ازدواج کن نمیگفتی:

" هیچ گاه ازدواج نخواهی کرد..."

کاش زمان اینقدر طولانی نبود و به هم میرسیدیم...

آنگاه این کاش ها هیچ گاه بر زبانم جاری نبود...

کاش در حسرت لحظه ای باتو بودن نمیسوختم...

کاش بوسه ای از تو میکردم و این کاش ها را نمیگفتم...

کاش در جوانی پیر نمیشدم و در کودکی حسرت کودکی ام را نمیخوردم...

کاش...

اما افسوس...

که دیگر چشمان زیبایت هم برایم بی ارزش است...

ترنم نفس هایت را نیز دوست ندارم...

به دست باد میسپارمت تا به دورترین جای قلبم سفر کنی...

کاش...

 

 

مشکین شهر-۱۳۸۹.۸.۲۰

نویسنده: "قارا و اولدوزسوز گئجه"