منسیزله میشم(mənsizləmişəm)

بیر گویرچین کیمی دنسیزله میشم

بولبولم , یازدا چمنسیزله میشم

اسکی دن شانلی شرفلی ائل ایدیم

ظالمه قارشی آمانسیز سئل ایدیم

ذیروه سی چنلی , دومانلی بئل ایدیم

ایندی , مدتی کی , چنسیزله میشم

منده اردئملی ارنلر یاشامیش

ستارا , بابکه تنلر یاشامیش

او قدر ائلجه بیلنلر یاشامیش

ایندی من ارسیز ارنسیزله میشم

دردیمین یوخ آدی ,عنوانی دئسم

حیرته دالدیرار انسانی , دئسم

باشقا بو سوزله معنانی دئسم

اوز دیاریمدا وطن سیزله میشم

درد منی یاندیریر , آما اودو یوخ

اودور, آغزیمدا حیاتین دادی یوخ

دئمیرم دردلر ایچینده آدی یوخ

دئیرم : من بئله منسیزله میشم

ای منیم منلیگیم , امدادیما یئت!

بیرجه گل, منله قووش, دادیما یئت!

منی باس باغرینا, فریادیما یئت!

بیلمیسن کی , نئجه سنسیزله میشم

ّّ کریم مشروطه چی

نه ایشیم وار؟(ترکی)

میلت نئجه تاراج اولور اولسون نه ایشیم وار؟
میلت نئجه تاراج اولور اولسون نه ایشیم وار؟
دشمنلره محتاج اولور اولسون نه ایشیم وار؟
قوی من توخ اولوم اؤزگه لر ایله ندی كاریم،
دونیا وجهان آج اولور اولسون نه ایشیم وار؟

سس سالما،‌یاتانلار آییلار، قوی حله یاتسین،
یاتمیشلاری راضی دئیلم كیمسه اویاتسین،
تك تك آییلان وارسادا، حق دادیما چاتسین،
من سالیم اولوم جمله جهان باتسادا باتسین،
میلت نئجه تاراج اولور اولسون نه ایشیم وار؟
دشمنلره محتاج اولور اولسون نه ایشیم وار؟

سالما یادیما صحبتی تاریخی جهانی،
ایامی سلفدن دئمه سؤز بیرده فیلانی،
حال ایسه گتیر دلمانی، نانی،
موستقبلی گؤرمك نه گرك،‌عؤمردو فانی،
میلت نئجه تاراج اولور اولسون نه ایشیم وار؟
دشمنلره محتاج اولور اولسون نه ایشیم وار؟

اؤولادی وطن قوی هله آواره دولانسین،
چیركاب سفالتده، الی باشی بولانسین،
دول آروات ایسه سائیله اولسون اودا یانسین،
آنجاق منیم آوازه شانیم اوجالانسین،
میلت نئجه تاراج اولور اولسون نه ایشیم وار؟
دشمنلره محتاج اولور اولسون نه ایشیم وار؟

هر میلت ائدیر صفحه دنیاده ترقی،
ائیلر هره بیر منزل مأواده ترقی،
یرقان دوشگیمده دوسته گر یاده ترقی،
بیز ده ائدیریك عالم رؤیاده ترقی،
میلت نئجه تاراج اولور اولسون نه ایشیم وار؟
دشمنلره محتاج اولور اولسون نه ایشیم وار؟

آرزوی دلنشین

در سکوت دلنشین نیمه شب

می گذشتیم از میان کوچه ها

راز گویان هر دو غمگین هر دو شاد

هر دو بودیم از همه عالم جدا

تکیه بر بازوی من میداد گرم

شعله ور از سوز خواهش ها تنش

لرزشی بر جان می ریخت نرم

ناز آن بازو به بازو رفتنش

در نگاهش با همه پرهیز و شرم

برق می زد آرزوئی دلنشین

در دل من با همه افسردگی

موج میزد اشتیاقی دلنشین

زیر نور ماه دور از چشم غیر

چشمها بر یکدگر می دوختیم

هر نفس صد راز می گفتیم و باز

در تب ناگفته ها می سوختیم

نسترن ها از سر دیوارها

سر کشیدند از صدای پای ما

ماه می پائیدمان از روی بام

عشق می جوشید در رگهای ما

باز هنگام جدائی در رسید

سینه ها لرزان شد و دلها شکست

خنده ها در لرزش لبها گریخت

اشکها بر روی رویا ها نشست

چشم جان من به ناکامی گریست

برق اشکی در نگاه او دوید

نسترن ها سر بزیر انداختند

ماه را ابری به کام خود کشید

تشنه تنها خسته جان آشفته حال

در دل شب می سپردم راه خویش

تا بگریم در غمش دیوانه وار

خلوتی میخواستم دلخواه خویش

فریدون مشیری

از لبانم بشنو

از لبانم بشنو :
(( زندگی رویا نیست.
زندگی زیبایی ست.
می توان ،
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت
می توان ،
از میان فاصله ها را بر داشت
دل من با دل تو ،از لبانم بشنو :
(( زندگی رویا نیست.
زندگی زیبایی ست.
می توان ،
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت
می توان ،
از میان فاصله ها را بر داشت
دل من با دل تو ،
هر دو بیزار از این فاصله هاست.))

آرزوهای ویکتور هوگو برای شما

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان كه هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!

عشق را امتحان كن! این داستان یك ماجرای واقعی است

سالها پیش در كشور آلمان زن و شوهری زندگی می كردند که آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند. یك روز كه برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ببر كوچكی در جنگل نظر آنها را به خود جلب كرد.

مرد معتقد بود که نباید به آن بچه ببر نزدیك شد. نظر او این بود که ببر مادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر دارد. پس اگر احساس خطر می كرد به هر دوی آنها حمله می كرد و صدمه می زد. اما زن انگار هیچ یك از جملات همسرش را نمی شنید! خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش كشید و سپس دست همسرش را گرفت و گفت :

عجله كن! ما باید همین الآن سوار اتومبیل مان شویم و از اینجا برویم.

آنها به آپارتمان خود بازگشتند و به این ترتیب ببر كوچك عضوی از اعضای این خانواده ی كوچك شد و آن دو با یك دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می كردند.

سالها از پی هم گذشت و ببر كوچك در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود كه با آن خانواده بسیار مانوس بود.

در گذر ایام مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهی پس از این اتفاق دعوتنامه ی كاری برای یك ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید.

زن با همه دلبستگی بی اندازه ای كه به ببری داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگی اش دور شود.

پس تصمیم گرفت، ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد. در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزینه های شش ماهه ببر را با یك دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و كارتی از مسوولان باغ وحش دریافت كرد تا هر زمان كه مایل بود بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.

دوری از ببر برایش بسیار دشوار بود. روزهای آخر قبل از مسافرت مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها كنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد. سرانجام زمان سفر فرا رسید و زن با یك دنیا غم دوری با ببرش وداع كرد.

بعد از شش ماه كه ماموریت به پایان رسید وقتی زن بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند در حالی كه از شوق دیدن ببرش فریاد می زد:

عزیزم، عشق من، من بر گشتم، این شش ماه دلم برایت یك ذره شده بود، چقدر دوریت سخت بود، اما حالا من برگشتم ... و در حین ابراز این جملات مهر آمیز به سرعت در قفس را گشود و آغوشش را باز كرد و ببر را با یك دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش كشید.

ناگهان صدای فریادهای نگهبان قفس فضا را پر كرد:

نه بیا بیرون، بیا بیرون! این ببر تو نیست. ببر تو بعد از اینكه اینجا رو ترك كردی بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد. این یك ببر وحشی گرسنه است.

اما دیگر برای هر تذكری دیر شده بود. ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی میان آغوش پر محبت زن مثل یك بچه گربه رام و آرام بود!

اگرچه ببر مفهوم كلمات مهر آمیزی را كه زن به زبان آلمانی ادا كرده بود نمی فهمید اما محبت و عشق چیزی نبود كه برای دركش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد. چرا كه عشق آنقدر عمیق است كه در مرز كلمات محدود نمیشود و احساس آنقدر متعالی است كه از تفاوت نوع و جنس فراتر می رود.

برای هدیه كردن محبت یك دل ساده و صمیمی كافی است تا از دریچه ی یك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هدیه كند. محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرمای یاس و ناامیدی را در چشم بر هم زدنی بهار كند. عشق یكی از زیباترین معجزه های خلقت است كه هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده چون گوهری درخشنده انسان را به ستایش وادار نموده است.. محبت همان جادوی بی نظیری است كه روح تشنه و سرگردان بشر را سیراب می كند و لذتی در عشق ورزیدن هست كه در طلب آن نیست.

بیا بی قید و شرط عشق ببخشیم تا از انعكاسش كل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه ی عمرمان شیرین و ارزشمند گردد. در كورترین گره ها، تاریك ترین نقطه ها، مسدود ترین راه ها، فقط عشق است که بی نظیر ترین معجزه و راه گشاست. مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست. ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترین قفل ها با كلید عشق و محبت گشودنی است. پس، معجزه ی عشق را امتحان كن!

خاک خونین

چون قدم بر خاک خونين داشتی
بذر غيرت در زمين می‌کاشتی
زهر عشق حق به حمد آميختی
در رکوعت می به ساغر ريختی
قبلهء تو عشق و مستی، قتلگاه
اين مشايخ قبله‌هاشان بر گناه
گويمت از هفت رنگان مو به مو
خرقه پوشان دغل کار دو رو
سجده بر پست و رياست می کنيم
با خدا هم ما سياست می کنيم
کو نشانی که شما اهل دليد
جملگی تان بر نماز باطليد
می چکد شک بر سر سجاده‌ها
وای از روزی که افتد پرده‌ها
ما خدايان زيادی ساختيم
مال مردم را به خود پرداختيم
شير حق برخيز وقت کار شد
بر سر نی رفتنت انکار شد
کاخ‌ها گرديده مسجد ، سرفراز
صد رکعت تزوير دارد هر نماز
سجده در مسجد حسينا مشکل است
اين بنا از دل نباشد، از گل است
اين خسان با مال مردم زند‌ه اند
جملگی اندر نماز و سجده‌اند
دم ز راه و رسم سلمان می زنيم
لاف اسلام و مسلمان می زنيم

کاشکی از نسل سلمان می شديم
لحظه ای يک دم مسلمان می شديم

سجده بر پست و رياست می کنيم
با خدا هم ما سياست می کنيم

کو نشانی که شما اهل دليد
جملگی تان بر نماز باطليد

می چکد شک بر سر سجاده‌ها
وای از روزی که افتد پرده‌ها

ما خدايان زيادی ساختيم
مال مردم را به خود پرداختيم.

اگر به گل سرخ ایمان بیاورید خواهد شکفت

                              نقطه ضعف = نقطه قوت

كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند.

در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از 6 ماه خبررسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود.استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد.سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد!
سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري، آن كودك يك دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري كشورانتخاب گردد. وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپيروزي اش را پرسيد. استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دست نداشتي!
ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كني.راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است.
............................
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي . پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم . انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود .

پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد . پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است . درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .

آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ " انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست

سارا(ترکی)

سارا بير آيدي بيزيم اللره آيسز گجه لر

بير اوجا سسدي قولاق وئر اونا هايسز گجه لر

سارا بير باغدي طبيعتدن آليب قول بوداقی

بير شيرين ماهنيدي یانلیزاوخیار ائل دوداقی

سارا بير قيزدي سودان سورمه چكبپ گوزلرينه

جان دييب بيرده اوركدن آرازين سوزلرينه

سارا سئودا ايله دونياني آنان بير قيزدي

او قارانليق گئجه ني آيدين ائدن اولدوزدي

سارا سودا ايله دونياني آنان بير قيزدي

سارا غملر اوجاقيندا آليشان بير كوزدي

بير نجابتلي گلين دير ائله آسلان ساياغي

قويمادي قار ائده دنياسني چاقال اياقي

اوزوني آتدي سئله اوزگني حيران ائلدي

اويانان شمعيني پروانيه قربان ائله دي

 

هفت عنصر اساسی در عشق

تأثیرات مثبت عاشق ماندن و عشق واقعی چیست؟
1- انرژی: عشق واقعی به شما انرژی جسمانی، ذهنی، احساسی و عاطفی خواهد بخشید.
2- شور و اشتیاق: رابطه ی سالم، نگرش و برخوردی سالم تر و مثبت نسبت به زندگی در شما می آفریند.
3- هیجان و خوش بینی نسبت به آینده: هنگامی که عاشق هستید با هیجان چشم انتظار آینده ای شاد خواهید بود.
4- اعتماد به نفس و خود باوری: یک رابطه ی خوب و سالم اعتماد به نفس و خود باوری به شما خواهد بخشید .
5- سخاوت احساسی و عاطفی: هنگامی که عاشق هستید و احساس عشق می کنید به مراتب برایتان ساده تر است که دیگران را در غنای روحی خود سهیم ساخته و آن گاه احساس عشق و بخشندگی بیشتری کنید.
6- خودتان بودن: هنگامی که از طرف یک رابطه سالم حمایت می شوید، راحت تر می توانید در کنار همسرتان، دوستان و دیگران خودتان باشید .
7- راحتی روانی و احساسی: هنگامی که احساس عشق می کنید با تمامی وجود آرام و قرار دارید. احساس عشق شما را از صلح و آرامش درونی سرشار ساخته و آرامش فکری و روحی به شما اهدا می نماید.

این هفت عنصر اساسی عشق ، در یک رابطه ی سالم به راستی سالم و طبیعی با گذشت زمان خلق خواهد شد. عشق در وضعیتی خاص تولید و بالنده می شود. بذای عاشق مانده می بایست شرایط لازم برای رشد این هفت عنصر اساسی را آگاهانه در زندگی و روابط خود فراهم کنید.
% راز: هنگامی که دیگر نمی خواهید بیاموزید، از رشد کردن باز می ایستید و هنگامی که از رشد کردن باز می ایستید، در زندگی تان متوقف می گردید.

چند نکته از کتاب لطفا گوسفند نباشید

  • به خاطر بسپار:هرگاه ما چیزی را نفهمیم،آن را تصادفی یا اتفاقی می نامیم، در حالی که هیچ جز تصادفی در دنیا وجود ندارد!
  • به خاطر بسپار:ما،تار و پود بدبختی را خود می بافیم و نام آن را می گذاریم:سرنوشت!!
  • به خاطر بسپار:هرجا که ژرف ترین درد است،عظیم ترین آموزش را به همراه دارد!
  • به خاطر بسپار:کسی که راه غلطی را می رود،بیشتر شانس آن را دارد که به راه درست آید.تا کسی که راه درست را غلط می رود.
  • سوال از مایکل جردن ستاره بسکتبال سیاهپوست آمریکا علت موفقیت شما چیست؟ جواب: من حاضر نیستم در هیچ کاری به مقام دوم قناعت کنم!
  • به خاطر بسپار:هولناک ترین ناباوری،ناباوری نسبت به خودتان است!
  • با خود بخوان: در زندگی ام شکست وجود ندارد،تا زمانی که از چیزی درس گرفته باشم.
  • از اوقاتی که “بله” می گویید ولی در واقع منظورتان “نه” است آگاه باشید!
  • به خاطر بسپار: شکست، یا می شکند یا شکسته می شود..بستگی به شما دارد!
  • یادت باشد: دیگران را آزاد بگذار، آزاد در پذیرفتن تو ..آزاد در روی برگردانیدن از تو!
  • به خاطر بسپار: کسانی که نمی توانند گذشته را به یاد آورند،محکومند که آن را تکرار کنند!
  • نامه ای به خدا

    می‌دانم‌ هيچ‌ صندوقچه‌ای‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ رازهايم‌ را در‌ آن‌ بگذارم‌ و درش‌ را قفل‌ كنم؛ چون‌ تو همه‌ قفل‌ها را باز مي‌كنی. مي‌دانم‌ هيچ‌ جايي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ دفتر خاطراتم‌ را آنجا پنهان‌ كنم؛ چون‌ تو تك‌تك‌ كلمه‌های‌ دفتر خاطراتم‌ را مي‌دانی. حتی‌ اگر تمام‌ پنجره‌ها را ببندم و تمام‌ پرده‌ها را بكشم، تو مرا باز هم‌ مي‌بينی‌ و می‌دانی كه‌ نشسته‌ام‌ يا خوابيده‌ و مي‌دانی‌ كدام‌ فكر روی‌ كدام‌ سلول‌ ذهن‌ من‌ راه‌ می‌رود. تو هر شب‌ خواب‌های‌ مرا تماشا می‌كنی، آرزوهايم‌ را می‌شمری‌ و خيال‌هايم‌ را اندازه‌ می‌گيری. تو می‌دانی‌ امروز چند بار اشتباه‌ كرده‌ام‌ و چند بار شيطان‌ از نزديكی‌های‌ قلبم‌ گذشته‌ است. تو سرنوشت‌ تمام‌ برگ‌ها را می‌دانی‌ و مسير حركت‌ تمام‌ بادها را. و خبر داری‌ كه‌ هر كدام‌ از قاصدك‌ها چه‌ خبری‌ را با خود به‌ كجا خواهند برد. تو می‌دانی، تو بسيار می‌دانی...خدايا می‌خواستم‌ برايت‌ نامه‌ای‌ بنويسم. اما يادم‌ آمد كه‌ تو نامه‌ام‌ را پيش‌ از آن‌ كه‌ نوشته‌ باشم، خوانده‌ای... پس‌ منتظر می‌مانم‌ تا جوابم‌ را فرشته‌ای‌ برايم‌ بياورد.

    ارزش زندگی

    دختری را که در تصویر می بینید ، کتی کرکپاتریک نام دارد؛‌ کتی 21 ساله به همراه نامزد 23 ساله خود نیک برای جشن عروسی شان آماده می شوند.


    این عکس تنها چند دقیقه قبل از مراسم عروسی این دو جوان ، در روز 11 ژانویه 2005 گرفته شده است.


    کتی مبتلا به سرطان است و بیماری وی در بدترین وضعیت خود قرار دارد؛ وی مجبور است هر روز ساعاتی زیر نظر پزشک و دستگاه های مخصوص قرار بگیرد. در این عکس ، نیک منتظر است تا کتی یکی دیگر از شیمی درمانی هایش به پایان برساند.

    کتی علیرغم تمام درد و رنج ناشی از بیماری سرطان ، ضعف بدنی ، شوک های ناشی از تزریق پی در پی مورفین ، قصد دارد مراسم عروسی خود را بدون هیچ عیب و نقصی برپا کند . وی به خاطر بیماری اش همیشه در حال کاهش وزن است ، به همین خاطر مجبور شد هر چه به روز عروسی اش نزدیک تر می شود ، لباس عروسی اش را کوچک تر و کوچک تر کند.

    وی مجبور بود در طول مراسم عروسی اش کپسول تنفسی اش را به دنبال خود داشته باشد . در این تصویر پدر و مادر نیک را می بینید. آنها از اینکه می بینند پسرشان با عشق دوران دبیرستان خود ازدواج می کند بسیار خوشحال هستند.


    کتی در ویلچیر خود نشسته و به ترانه ای که نیک و دوستانش می خوانند گوش می دهد.
    طی مراسم عروسی ، کتی مجبور می شد برای لحظاتی استراحت کند. او به خاطر ضعف و درد
    نمی توانست به مدت طولانی بایستد.


    کتی تنها پنج روز بعد از مراسم عروسی اش فوت کرد. دیدن زنی که علیرغم بیماری سرطان و آگاهی به عمر کوتاه مدت اش ، ازدواج می کند و تمام مدت لبخند بر لب دارد ما را به این فکر می برد که خوشبختی دست یافتنی است ، مهم نیست چقدر دوام می آورد.






    باید از منفی بافی دست برداریم ؛ زندگی آنقدرها هم که فکر می کنیم پیچیده نیست.
    زندگی کوتاه است
    قوانین را زیر پا بگذار
    بسرعت ببخش
    با صداقت عاشق شو و با حرارت ببوس
    همیشه بخند
    هیچ وقت لبخند را از لب هایت دریغ نکن
    مهم نیست زندگی چقدر عجیب است
    زندگی همیشه آنطور که ما فکر می کنیم پیش نمی رود

    خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم.

    Interview with god
    گفتگو با خدا
    I dreamed I had an Interview with god
    خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم.








    وقت من ابدی است .

    What questions do you have in mind for me?
    چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟
    What surprises you most about humankind?
    چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟
    Go answered ….
    خدا پاسخ داد ...
    That they get bored with childhood.
    این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .
    They rush to grow up and then long to be children again.
    عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .
    That they lose their health to make money
    این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.

    And then lose their money to restore their health.
    و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند .
    By thinking anxiously about the future. That
    این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند .
    They forget the present.
    زمان حال فراموش شان می شود .
    Such that they live in neither the present nor the future.
    آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال .
    That they live as if they will never die.
    این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد .
    And die as if they had never lived.
    و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .

    God's hand took mine and we were silent for a while.
    خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .
    And then I asked …
    بعد پرسیدم ...
    As the creator of people what are some of life's ****ons you want them to learn?
    به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟
    God replied with a smile.
    خدا دوباره با لبخند پاسخ داد .
    To learn they cannot make anyone love them.
    یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد .
    What they can do is let themselves be loved.
    اما می توان محبوب دیگران شد .

    To learn that it is not good to compare themselves to others.
    یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .
    To learn that a rich person is not one who has the most.
    یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد .
    But is one who needs the least.
    بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد
    To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love.
    یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم .
    And it takes many years to heal them.
    و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .
    To learn to forgive by practicing forgiveness.
    با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن .
    To learn that there are persons who love them dearly.
    یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند .

    But simply do not know how to express or show their feelings.
    اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند .
    To learn that two people can look at the same thing and see it differently.
    یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .
    To learn that it is not always enough that they are forgiven by others.
    یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند .
    They must forgive themselves.
    بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .
    And to learn that I am here.
    و یاد بگیرن که من اینجا هستم .
    Always
    همیشه

    دو زوج عاشق

    در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند: «نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»


    پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

    پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.
    سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
    پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.
    پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »
    مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.
    بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»
    همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»
    پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»
    - چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »
    پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»

    انعطاف موسوی٬خاتمی و کروبی پادزهر مشت های گره خورده تندروها

    تند روها کهبه صورت ریشه ای حذف رقیب را می طلبند و به کمتر از نابودی آن دیگری رضایت مکی دهندچهره ژانوسی سیاست را به تماشا می گذارند .تندروها که در موضع وضع موجود ایستاده اند هر انعطاف را درجا محکوم می کنند و آنرا نشانه سازش و بزدلی می دانند و در آنسوی میدان نیزفاعلان رفتار منعطف را به توبه و استغاثه فرا می خوانند آنهم در شرایطی که هیچ بخش و پذیرش توبه ای را مجاز نمی دانند. در این میان آنها که از اصلاحات دفاع می کنند  و معتقدند درخت خشونت هیچ میوه ای جز ویرانی و نابودی کشور ندارند و بر این باور انگشت می گذارند بدون فضای آزاد و چند صدایی دوام هیچ نظم سیاسی ممکن نیست ناچارند میلی متری و حساب شده با پرداخت هر هزینه کشور را با کمترین آسیب از مهلکه برهانند و خود را فدای راهی کنند که هم پر از مخاطره است و هم هیچ افتخاری فوری را نصیب کسی نمی کند . اصلاحگری دشوارترین نوع سیاست ورزی است و به هر طریق ممکن می خواهند اصلاح طلبان را از میدان بدر کنند .

    دشواری فضای کنونی در آن است که برج و باروی اخلاق فرو ریخته است و بنیان قدرت بر اقتداراخلاقی گذاشته نمی شود و با پاره ای از حقیقت و حتی بدون آن بازاردروغ ٬جعل و فریب گرم است . هیچ نقدی بر تابیده نمی شود . اگر بادروغ که لباس تندروی را برتن کرده نستیزیم خیلی زود با فروپاشی اجتماعی روبرو می شویم . آنهایی که دیگران را به سازش متهم می کنند فراموش می کنند دور از میدان نبرد رجز خواندن با هر منطقی سازگار باشد با اخلاق انسانی سازشی ندارد. اصلاح طلبان که در مخاطره می زیند بخاطر جان فرزند حاضرند از او بگذرند تا با دو نیم شدن جانش به خطر نیافت . امروز هر کس از کلمات خنجر می سازد آرامش جامعه را نمی خواهد و چه بداند و چه نداند خائن به آینده کشور است. گفت و گو و داوری را به توده ها سپردن تنها راه گریز از شقاقی است که دامن جامعه را گرفته است و رها نمی کند.   ژ

    دعوت به آرامش تنها در زبانی آرام مثمر ثمر است . همه چیز را برای خود خواستن و دیگری را طرد کردن در نفس خود طرحی شکست خورده است . موضع گیری های موسوی ٬ خاتمی و کروبی اگر با استقبال رقبا همراه نباشد و هر انعطافی را نشانه پشیمانی و ندامت دانستن خیلی زود عواقب خود را نشان خواهد داد . اگر این منش عقلانی با آغوش های باز روبرو نشود هر حادثه ای در آینده به پای آنهایی نوشته خواهد شد جز حذف کامل رقیب را نمی طلبند . تاریخ را فردا نمی نویسند بلکه همه ما با کنش هایمان آنرا می سازیم . خیلی زود در باره ما متناسب با رفتار امروزمان قضاوت خواهند کرد . وقت آنست بعد از ماهها التهاب و هزینه های سنگینی که پرداخته این به خود بیائیم برای اداره کشور تدبیر لازم است و نه زور . با کمی دور اندیشی بسیاری از حوادث تلخ رخ نمی داد . امروز با روشن کردن عقل می توانیم جلوی حادثه موحش بعدی را بگیریم . سیاست هنر گفت و گو ٬ سازش و تفاهم است و آنهایی که جز این می اندیشند نه این وادی را می شناسند و نه نسبت به سرنوشت کشور متعهدند.

    منبع:http://aghazadeh.blogfa.com/post-825.aspx

    دوستت دارم

    ای عشق من چه زيباست به خاطر تو زيستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن.
    آنروز که مهمان قلبم شدی ، خوب به ياد دارم ، روزي كه با خود گُفتم كسي را يافته ام كه ديگر از دست نخواهم داد.
    روزي كه اميد ها و آرزوهاي فراواني از خاطرم مي گذشت...
    و آنروز كه چشمانم با چشمان تو ديدار كرد ، دانستم ، دير زمانيست كه مي شناسمت...
    روزي كه تورا ديدم با خود گفتم كه يگانه ي خويش را يافتي پس ديوانه وار عاشقش باش ، عزيز بدارش و تا سرحد مرگ دوستش داشته باش ..... يادم هست آن هنگام كه عاشقت شدم باخود پيمان بستم كه ديگر در نگاه هيچ كسي كه تمناي مهر و توجه دارد ، نگاهي نكنم ، پيمان بستم كه تنها نگاه عاشقم را وقف چشمان زيبا و سيماي دلرُباي تو كنم تا فردا روزي پشيمان نباشم ... پشيمان نباشم كه چرا آنگونه كه لايقش بودي دوستت نداشتم ، پشيمان نباشم كه چرا عشقم را ابراز نكردم ، عمل نكردم به آنچه مي گويم تا اثباتي باشد بر حرفهاي عاشقانه ام ...
    واينك نيز ، همچنان ، بر عهد خود وفادارم و پيماني دوباره مي بندم كه خورشيد نگاهم بر هيچ افق ديگري جز وجود تو طلوع نكند و بر هيچ كس جز تونتابد ... عشقم را در سينه پنهان و قلبم را از هركس مخفي خواهم كرد تا دور از چشمانت كسي آندو را از من نگيرد . و اينك بر بُلنداي قله ي عشق و صداقت نام تورا فرياد مي كنم ،
    اميدوارانه نامت را مي خوانم و اميدوارم كه مرور زمان ذره اي از عشقت در من نكاهد و گذر ثانيه ها ،افزاينده ي مهر و محبتم به تو باشد . مي خواستم زيباترين كلام را به ياري بگيرم ، تا صميمانه ترين عشق ها را تقديمت كنم ، ذهنم ياري نكرد . پنداشتم كه ساده نوشتن چون ساده زيستن زيباست ،
    پس ساده و بي تكلف مي گويم : دوستت دارم

    روند رشد پسرهای ایرانی

    پسر ايروني تا وقتي سه سالش بشه دوست نداره هيچکس بغلش کنه.وقتي يه زن يا يه دختر ماچش مي کنه گونه هاش قرمز مي شه و خجالت مي کشه ، ولي با رسيدن به سن چهار سالگي ذات پليد پسر ايروني شروع به خودنمايي مي کنه . مرتب خودشو به بهونه هاي مختلف ميندازه تو بغل زنها و دخترا . دنبال يه بهونه س که يه دخترو بوس کنه يا يه زن بوسش کنه .

    به شيش سالگي که مي رسه ديگه نمي ذاره باباش حمومش کنه . برعکس سعي مي کنه خودشو به مادرش بچسبونه ، بلکه با خودش ببردش حموم !!

    http://marshal-modern.ir/Archive/10270.aspx

    به سن ده سالگي که مي رسه شروع مي کنه استفاده از ژيلت يازده بار استفاده شده باباش . هي اين ژيلتو مي کشه رو صورتشو کيف مي کنه که مرد شده .

    دوازده سالش که شد نمي دونه چرا دلش مي خواد با دختراي فاميل بازي کنه ؟!

    سيزده چهارده سالش که شد فکر ميکنه خيلي خوش تيپه . خيال مي کنه مامانش اونو از روي مدل "آلن دلون" زائيده . مرتب تو خيابون راه مي ره و دخترا رو نگاه مي کنه و کم کم با بالاتر رفتن سن ، کمرش پايين تر مياد و دکمه يقه پيرهنش به سگک کمربندش نزديک تر مي شه(نکته کنکوري) .

    شونزده هفده سالگي ديگه يه چيزايي ياد گرفته . مي دونه واسه بيرون رفتن بايد لباس عجيب بپوشه . مثلا يه پيرهن نارنجي که رو سينه ش عکس يه جمجمه س مي پوشه . رو کمرش نوشته : Just do it! (نکته فوق کنکوري) . واي واي واي... (اين قسمت حذف شده و تو کنکور نمياد)

    ديگه همين ديگه . آها... با بچه ها که مي ره بيرون اسمش عوض مي شه ، مثلا اگه اسمش سعيد يا علي يا احمد يا جواد باشه تبديل مي شه به : ديويد ، جک ، زاپاس ، تمساح ، سرنتي پيتي ، حامي بچه ها (به ياد دايي احمد) ، خرچنگ ، يا بي بي... اين قسمتم سانسور شده تو کنکور نمياد !!

    http://marshal-modern.ir/Archive/10271.aspx

    هجده نوزده سالگي مي فهمه يه جايي به اسم پاتوق وجود داره که با رفقا توش جمع بشن . واي به حال اون دختر بدبختي که از کنار پاتوق رد بشه . بلايي سر دختره مياره که ......کم کم ياد مي گيره که دختر يعني جنس لطيف . نبايد مث تاتارا طرفش رفت . بايد طوري با لطافت رفت طرفش که نفهمه مي خواي گازش بگيري . بايد با ملايمت رفت جلو و مشکوک . فکر مي کنه اگه خودشو آرايش کنه دخترپسند مي شه . پس اول از همه موهاشو بلند مي کنه . بعد يا موهاشو "فر شيش ماهه" مي کنه يا "گلت" مي زنه . بعدشم يه دمب اسبي و... تمام . دختر کش شد ارواي عمه اش. !!

    "هدف ما جلب رضايت شماست"

    اين شعارو سرلوحه کارش قرار مي ده و مي ره بوتيک يه جعبه لوازم آرايش مي گيره صد و سي تومن . بار اول دوم چون بلد نيست زير ابرو برداره زير و بالا رو با هم برمي داره و اصلا ابرو نمي ذاره . ولي خوب از اونجا که "انسان جايزالخطاست" اونم اينقدر تمرين مي کنه تا کم کم ياد مي گيره. سفيد کننده مي زنه به چه سفيدي... ريمل مي زنه به چه سياهي... رژ مي زنه به چه قرمزي... مي شه مث کلاه قرمزي... !!

    موهاشو که دمب اسبي مي کنه سه تارو از سمت چپ و پنج تارو از سمت راست آزاد مي کنه و مي ندازه رو صورتش . اون دوتا تارموي اضافي سمت راستم حکايت داره . نماد خودشه و دختري که انشالا اونرو باهاش آشنا مي شه . عشقه ديگه...چه مي شه کرد ؟

     

    http://marshal-modern.ir/Archive/10272.aspx 

    يه زنجير طلا گردنش مي ندازه اونقدر پهن که آدمو ياد قلاده سگاي "ژرمن پرد" مي ندازه . يه دستبند مي ندازه دستش که چنان جرينگ جرينگ مي کنه که آدمو ياد زنگوله "بزغاله هاي شبيه سازي شده به دست پژوهشگران توانمند ايراني" مي ندازه . بعد که کامل شد مي ره سر مسير وايميسه . واسه شروع کار سعي مي کنه مخ دختراي پنجم دبستاني و اول راهنمايي رو شيربرنج کنه . بعد کم کم ارتقا مي گيره و مي ره سر مسير دبيرستانيا .

    اولش فقط با يکي دوست مي شه ولي کم کم مي فهمه هر چيزي يه زاپاس لازم داره ، پس مي ره دنبال يه زاپاس واسه دوست دخترش... و از اونجايي که فکر مي کنه هر چيزي يه زاپاس مي خواد ، واسه زاپاسشم ميره دنبال زاپاس و...

    اگه قيافه داشته باشه (پسره رو مي گم) نونش تو روغنه . دخترا رو مجبور مي کنه براش خرج کنن . ولي واي به حال اون بيچاره بدقيافه . مجبوره واسه دوست دختراش مرتب پياده بشه... که ولش نکنن .

    مي گذره و مي گذره و مي گذره تا کم کم مي فهمه عاشق يکي از دخترا شده . از اونجا که آقا پسر خيلي حرفه اي تشريف داره شروع مي کنه به آمار گرفتن از دختره که مي بينه بله... آمار طرف پاکه و خانم از برگ گل پاک تره و قبلا با هيچکس دوست نبوده . شروع مي کنه دوست دختراشو دور انداختن که فقط با همين يکي که عاشقشه بمونه . شروع مي کنه واسه دختره خريدن کادو ، هديه ، انگشتر ، تاپ ، شلوار ، روسري... مي گذره تا اينکه يه روز زنگ مي زنه گوشي "خانم بچه ها" مي بينه "حاج خانم" جواب نمي ده . چند روزي مرتب زنگ مي زنه و جواب نمي گيره . بخاطر دوري و بي خبري از عشقش مريض مي شه . مي برنش بيمارستان.... که مي فهمن بله... آقا ايدز داره !

     وقتي از بيمارستان مياد بيرون نتيجه گيريش از اتفاقات گذشته اينه :

     يه دختر عاشقم کرد ، خرم کرد ، مريضم کرد ، بدبختم کرد ، ولم کرد !

     

     و اون طرف معادله رو اينجوري مي نويسه :

     دخترا رو عاشق خودم مي کنم ، خرشون مي کنم ، مريضشون مي کنم ، بدبختشون مي کنم ، ولشون مي کنم !!

     

    نميدونم اين مطلب طنز بود يا واقعيت؟!

    ولي هميشه طنزها از واقعيت ريشه ميگيرن

    زندگی ادامه داره

    زندگي ادامه داره حتي وقتي تو نباشي

    اگه آشنا بموني يا مثل غريبه ها شي

    حتي وقتي واژه عشق با خيانت هم نفس شه

    يااگه تموم دنيا واسه پرامون قفس شه

    نه خزون نه بهار انگاري روزگار تو رو ازدل من مي رنجوند

    ديگه توهرقدم مي گذشتي ازم قلبمو مي لرزوند

    زندگي ادامه داره به جلو قصه تكرار

    حتي وقتي نبض ساعت بخوابه رودست ديوار

    حتي وقتي شعله عشق تونگاهي بي رمق شه

    يااگه دفتر شادي روزي خالي ازورق شه

    زندگي ادامه داره خوب وبد سفيد ومشكي

    تازمانيكه يه لبخندمي شكفه مي چكه اشكي

    كسي پله هاي اون روبه عقب برنمي گرده

    ولي مي تونه ببينه كه گذشته ها چه كرده

    زندگي ادامه داره با من و تو بي من وتو

    اين دو روززندگي رو بيا همراه دل من شو

    گفتگو

    نوهامو بغل كرده بودمو نشسته بودم كنار ديوار

    ديدم يه سايه افتاد روم

    سرم رو آوردم بالا

    نگاه كردی تو چشمام، از خجالت آب شدم

    تمام صورتم عرق شرمندگي پر كرد

    گفتی:تنهايي

    گفتم:آره

    گفتی:دوستات كوشن؟

    گفتم: همشون گذاشتن رفتن

    گفتي: تو كه مي گفتي بهترين هستن!

    گفتم:اشتباه كردم

    گفتي: منو واسه اونا تنها گذاشتي

    گفتم:نه

    گفتي:اگه نه،پس چرا ياد من نبودي؟

    گفتم:بودم

    گفتي:اگه بودي،پس چرا اسمم رو نبردي ؟

    گفتم:بردم، همين الان بردم

    گفتي:آره،الان كه تنهايي،وقت سختي

    گفتم:.....(گر گرفتم از شرم-حرفي واسه جواب نداشتم)

    -سرمو انداختم پايين-گفتم:آره

    گفتم:تو رفاقتت كم آوردم،منو بخش

    گفتي:ببخشم؟

    گفتم:اينقدر ناراحتي كه نمي بخشي منو؟ حق داري

    گفتي:نه! ازت ناراحت نبودم! چيو بايد مي بخشيدم؟

    تو عزيز تريني واسم،تو تنهام گذاشتي اما تنهات نذاشته بودمو نمي ذارم

    گفتم:فقط شرمندتم

    گفتي:حالا چرا تنها نشستي؟

    گفتم:آخه تنهام

    گفتي:پس من چي رفيق؟

    من كه گفتم فقط كافيه صدا بزني منو تا بيام پيشت

    من كه گفتم داري منو به خاطر كسايي تنها مي ذاري كه تنهات مي ذارن

    اما هر موقع تنها شدي غصه نخور،فقط كافيه صدا بزني منو

    من هميشه دوست دارم،حتي اگه منو تنها بزاري،

    هميشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودي،منو فراموش كردي تو اين خوشي

    اما من مواظبت بودم،آخه رفيقتم،دوست دارم

    ديگه طاقت نياوردم،بغض كردمو خودمو انداختم بغلت،زار زدم،

    گفتم غلط كردم

    گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نكن كه تو خودم گم بشم

    گفتم دوست دارم...

    گفتم: داد مي زنم تو بهترين رفيقيييييييييييييييي

    بغلت كردم گفتم:تو بن بست رفيقي

    يك كلام،خدا تو بهتريني