نازلیم

 

هم آی سؤنوبدو ، هم الدوز چیراغ - چیراغ  نازلیم

 آلا   گؤزوندن  ایراق   سئوگیلیم  ،  ایراغ   نازلیم

 گلنده   ،   ده    گونشی   پای   گتیرکی   ظولماتدیر

 و جانتاییمدادا – دای   یوخدو   بیر  چیراغ   نازلیم

هانی   باهار  هاوالی   سئرجه لر   ،    سیغیرچینلار

هانی  بو  باغچادا  باغدا  او  سس   سوراغ   نازلیم

 ساچیندا     سئودا     پریشانلیغین     گؤره     بیلمم

 قاییت – قاییت  یئنه  من  آینا  ،  من  داراغ   نازلیم

 تیکان   بیتیر   باخیشیمدان   آخی    علاجیم    یوخ

 کی    اللریم    آسیلیبدی   اوراغ  –  اوراغ     نازلیم

 باخیشلاریندا    بئشیکلنمیش   آل    گونشله   قاییت

هم  آی  سونوبدو ،هم  اولدوز چیراغ –چیراغ نازلیم    

«نادر الهی»    

یئنی

 

تزه بیر گون دوشجک پنجره دن

ساباهئ ايندي دن اؤلدؤرمه

دايان!

يئني بير سن دوراجاقسان

 

 يؤخودان

باشقا بير سن

دولاجاقسان گؤنشين گؤزگؤسونه

يئل اسه نده

قولاق آسسان سؤزؤنه

موشتولوق ماهنئ لارين پايلاياجاق

آيرئ بير ساز چالاجاق.

آچا بيلسن

اؤره يينده يؤوا سالميش گئجه نين

قاپ ـ باجاسئين

يئني بير گؤن دؤشه جك

كؤنلون ايچيندن بائيرا

قيئناما اؤزگه لري!...

 

«سحر خانئيم»

دعای باران

خشكسالی امان مردم را بریده بود، چنانكه دیگر هیچ كاری را نمی توانستند انجام دهند.
بزرگان شهر در جمعی كه داشتند به این نتیجه رسیدند كه مردم شهر را جمع كنند و همگی دعای باران بخوانند، واز خدا بخواهند كه با بارش باران آنها را از خشكسالی نجات دهد.
همه مردم در میدان شهر جمع شدند و منتظر روحانی شهر بودند تا بیاید و دعای باران را شروع كنند، بالاخره روحانی آمد و رو به مردم كرد و گفت : تا به امروز نمی دانستم چرا ما از گرفتاری و خشكسالی نجات نمی یابیم ولی امروز با دیدن شما متوجه شدم ، چرا كه همه ما اینجا جمع شده ایم تا از كائنات بخواهیم بر ما باران نازل كند، ولی در جمع شما فقط همین دختر بچه ای كه این جلو نشسته با چتر آمده واین یعنی فقط یكی از ما به دعایی كه می كنیم ایمان داریم .
 
پس بیاید به هر آنچه كه می خواهیم و انجام می دهیم ایمان داشته باشیم

برو اي دوست برو

برو ای دوست برو!
برو ای دختر پالان محبت بر دوش!
دیده بر دیده ی من مفکن و نازت مفروش...
من دگر سیرم... سیر!...
به خدا سیرم از این عشق دوپهلوی تو پست!
تف بر آن دامن پستی که تورا پروردست!

کم بگو ، جاه تو کو؟! مال تو کو برده ی زر!
کهنه رقاصه ی وحشی صفت زنگی خر!
گر طلا نیست مرا ، تخم طلا، مَردم من،
زاده ی رنجم و پرورده ی دامان شرف
آتش سینه ی صدها تن دلسردم من!
دل من چون دل تو، صحنه ی دلقک ها نیست!
دیده ام مسخره ی خنده ی چشمک ها نیست!
دل من مامن صد شور و بسی فریاد است:
ضرباتش جرس قافله ی زنده دلان
تپش طبل ستم کوب، ستم کوفتگان
چکش مغز ز دنیای شرف روفتگان
«تک تک» ساعت، پایان شب بیداد است!
دل من، ای زن بدبخت هوس پرور پست!
شعله ی آتش« شیرین» شکن«فرهاد» است!
حیف از این قلب، از این قبر طرب پرور درد
که به فرمان تو، تسلیم تو جانی کردم،
حیف از آن عمر، که با سوز شراری جان سوز
پایمال هوسی هزره و آنی کردم!
در عوض با من شوریده، چه کردی، نامرد؟
دل به من دادی؟نیست؟
صحبت دل مکن، این لانه ی شهوت، دل نیست!
دل سپردن اگر این است! که این مشکل نیست!
هان! بگیر!این دلت، از سینه فکندیم به در!
ببرش دور ... ببر!
ببرش تحفه ز بهر پدرت، گرگ پدر

 

كارو

ویران شود این شهر...

بيهوده نزن در كه در اين خانه كسي نيست

بيهوده مكن ناله كه فرياد رسي نيست

فرياد زهر گوشه شهر بلند است

ويران شود اين شهر كه فرياد رسي نيست

هر شب به بالين من خسته بيمار                                                                

جز ناله و جز اشك دمادم كسي نيست

اي مرگ بيا جان من آزاد كن زبند

در دام اسيرم مرا دادرسي نيست

در بند صفا دفتر اندوه زچه نالي ؟

بهتر زخدا تو را دادرسي نيست....

شعر

از دل افروز ترين روز جهان

 


خاطره اي با من هست


به شما ارزاني

سحري بود و هنوز،


گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود


گل ياس،


عشق در جان هوا ريخته بود


من به ديدار سحر مي رفتم


نفسم با نفس ياس درآميخته بود